|
کُنج درون شو بدان کُنج درون خُمّی بجوی
| ||
|
بی میلی به حکومت و قدرت (3) ب ـ «خلافت و امامت بر اساس نصب و نصّ الهی» در شماره ی قبل گفتیم که میان شیعیان، در برابر این پرسش که «آیا امام علی (ع) و در ادامه دیگر ائمه (ع) حکومت را حق خود دانسته و بر تشکیل آن تکلیف داشتند یا نه؟» دو دیدگاه وجود دارد. به یکی از آن دو خیلی مختصر اشاره شد. اما دیدگاه بعدی که اکثریت را شامل می گردد، چه بین عوام آنان و چه بین خواص سنتی از شیعیان، معتقدند: خلافت و ولایت هر دو توأمان بوده و هر دو، هم حق الهی امام (ع) بوده و هم تکلیف، البته تکلیف! با وجود شرایط و زمینه اش. قائلین این اندیشه، دولت و حکومت را حق امام علی (ع) و ائمه ی اطهار (ع) شمرده و برای او حق الزام سیاسی [تشکیل حکومت در صورت بیعت و قبول مردم و با وجود دیگر شرایط] و لزوم پیروی از فرمان او قائل هستند. منشأ و مبدأ مشروعیت خلافت و حکومت در این دیدگاه، بر اساس نصب و نصّ الهی است. با این دید دین از سیاست نمی تواند جدا باشد و دو نهاد بی ربط بهم نیستند. طبق این نظر نقش رأی و بیعت مردم، در موجودیت بخشیدن و پدید آوردن زمینه ی اعمال ولایت آشکار می گردد. و به تعبیر دیگر خواه انتخاب و اقبال مردم باشد و خواه نباشد، ولایت برای ائمه ی (ع) جعل و فعلیت داشت، ولی مشروعیت اعمال ولایت وحکومت و تصدی آن، به رضایت مردم وابسته است. اگر مردم نپذیرند عملاً حکومتی تشکیل نمی شود. حال این پرسش پیش می آید که؛ بر اساس این دو دیدگاه از لحاظ شرعی بر عمل مردم چه حکمی مترطب است؟ یعنی اگر مردم در هر زمانی [مثل دوره ی بعد از خلیفه ی سوم و مدت پنج ساله ی حکومت امام علی (ع)] بیعت بکنند که چه بهتر! فبهاالمراد! اما اگر مردم قبول نکردند و بیعت نکردند، چی؟ آیا عقوبت اخروی دارد یا نه؟ از دیدگاه گروه اول که مقام امامت را از خلافت و حکومت جدا می دانند، مردم مرتکب گناه نشده اند و عقوبت اخروی ندارند، فقط در انتخاب دچار اشتباه شده و گزینه ی بهتر و عالی را بر نگزیده و ممکن است دچار مشکلات دنیایی شوند! اما از نظر گروه دوم، مردم مرتکب گناه شده و باید در روز قیامت جوابگو باشند. چرا که از فرمان خدا سرپیچی کرده اند. طبقه بندی: تاریخ، فرهنگ، مذهب، [ پنجشنبه 4 اسفند 1390 ] [ 12:58 ب.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
بی میلی به حکومت و قدرت (2) پیش از آغاز مجدد مباحث قبلی [باز شناخت...]، توضیح یک نکته ضروری است، بخصوص توضیح جمله ی آخرین نوشته ی پیشین (بی میلی به حکومت و قدرت 1) که موجب شبهه و سؤال برای بعضی دوستان شده، و آن اینکه «آیا امام (ع) حکومت را حق خود دانسته و بر تشکیل آن تکلیف داشت یا نه؟» در پاسخ به این پرسش نظرات مختلفی است. [در جهان تشیع] جهت اطلاع کلی، آنها را به دو گروه می توان تقسیم نمود. الف ـ گروهی که معتقد است: « اینگونه نبود که امام علی (ع) حکومت را حق خدا داد خود بداند و تشکیل آن را تکلیف شرعی خود بشمارد.» اینان که هم حامیان حوزوی دارند، همچون مهدی حائری یزدی و هم معتقدان دانشگاهی و تیپ روشنفکران مذهبی، همچون مهدی بازرگان، نه اینکه منصب و مقام والا و الهی امامت را برای امام علی (ع) و دیگر ائمه ی اطهار (ع) قائل نباشند! بلکه مقام امامت را عین خلافت و رهبری سیاسی ندانسته و آن دو را دو نهاد مستقل از هم دانسته اند که اگر شرایط مهیا باشد و زمینه فراهم و مردم آماده ی پذیرش، در این صورت مقام الهی امامت نهاد عرفی سیاست را هم رهبری خواهد کرد و الا منصب امامت جدای از خلافت خواهد بود. از جمله مستندات این طیف فکری علاوه بر مستندات نوشته ی قبلی (شماره ی پیشین «بی میلی به حکومت و قدرت»)؛ استنادشان بر نظیر نامه هایی است که امام علی (ع) به معاویه و طلحه و زبیر نوشته، و ملاک مشروعیت را شورای مهاجر و انصار و بیعت ایشان قرار می دهد.(نهج البلاغه، نامه 6 و نامه 54) و همچنین؛ پس از پذیرفتن بیعت مردم در مسجد مدینه، فرمود: «ای مردم خلافت و حکومت امر شماست. هیچ کس به جز کسی که شما او را امیر خود گردانید حق امارت بر شما را ندارد.»(مبانی فقهی حکومت اسلامی، ج 2، ص 297) یا اینکه پس از ضربت خوردن، هنگامی که یاران بر او وارد شدند و از بیعت با امام حسن (ع) پرسیدند، در پاسخ فرمود: «لا آمرکم و لا انهیکم، انتم ابصر» یعنی «شما را در این باره امر و نهی نمی کنم، خودتان آگاهتر و هوشیارترید.»(قبلی، ص 298) لذا با شهادت امام علی (ع) و بیعت مردم با امام حسن (ع)، حضرت هم در نامه ای خطاب به معاویه نگاشت: «بعداز علی (ع) مسلمانان مرا به ولایت برگزیدند.» از نگاه این گروه فکری، نپذیرفتن خلافت توسط امام رضا (ع)، عدم پشتیبانی امام صادق (ع) از ابومسلم خراسانی و... نشان از این دارد که: «خلافت و حکومت از دیدگاه امام و اسلام، نه از آن یزید و خلفاست، نه از آن خودشان بلکه از آن امت و ملت به انتخاب خودشان است.»(از نظرات آقای بازرگان) این دسته افراد، در ادامه استدلال خود بیان می کنند: اگر امام حسن (ع) خلافت را ملک شخصی و حق خدا دادی و مأموریت الهی و نبوی می دانست، به خود اجازه نمی داد، آن را به دیگری صلح کند. یا اینکه اگر خلافت ـ غیر مقام امامت امامان (ع) ـ حق و تکلیف بود برای امام علی (ع)، مبنای شرعی سکوت و خانه نشینی چه بود؟ آیا احقاق حق واجب نبود؟ از طرفی با رجوع به تاریخ زمان رحلت پیامبر (ص) به دست می آید که امام علی (ع) این امکان را داشت که از بیعت با ابوبکر خوداری کند و از آشفته بازار آن روز به نفع خویش بهره گیرد. چراکه افراد زیادی از موجهین آن روز به جریان سقیفه معترض بودند. از جمله افرادی که پس از خلافت ابوبکر در منزل حضرت فاطمه (س) گرد آمدند برای حمایت و بیعت با علی (ع)؛ ابوذر، سلمان، عمار، مقداد، حذیفه بن یمان، خزیمه بن ثابت، ابوالهیثم التیهان، فضل بن عباس، قثم بن عباس، دحیه بن خلیفه، براء بن عازب، بریده اسلمی، زبیر، طلحه، عباس و عبدالله بن عباس و... نتیجه اینکه از نظر این گروه، منصب الهی امامت غیر منصب خلافت مردمی و عرفی است. البته با وجود زمینه و شرایطی و رشد آگاهی جامعه و... ممکن است هر دو منصب یکی شوند و امام معصوم (ع) هر دو دارا شوند. مثل امام علی (ع) و امام حسن (ع). و اگر شرایطش مهیا نشد، مقام والای امامت محفوظ ولی خلافت از آن کسی است که مردم او را انتخاب کنند. ادامه دارد طبقه بندی: تاریخ، فرهنگ، مذهب، [ شنبه 29 بهمن 1390 ] [ 12:47 ب.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
شب معرفی «کرکس»ها و «کاسب»ها گزارشی از یک مناظره جنجالی اصولگرایان در رادیو (صدای ج ا ا)؛ عصر دوشنبه 24 بهمن شامگاه دوشنبه یک برنامه رادیویی در کشورمان به محل منازعه کلامی جریان های اصولگرا تبدیل شد و طی آن عماد افروغ و علی مطهری، حمید رسایی و احمد سالک را «کاسب فتنه» و «دشمن آزادی بیان» خواندند. لحن تند شرکت کنندگان در این برنامه رادیویی به گونه ای بود که مجری برنامه قدرت اداره جلسه را برای دقایقی از دست داد. در ابتدای این برنامه رادیویی علی مطهری «رفتار نظام با مخالفان» را بسیار «خشن» توصیف کرد و گفت: «بله! نظام خشن عملکرد...مردم زیادی به یک آقا رای داده بودند، به نتیجه اعتراض داشتند... در نظرشان در انتخابات تقلب شده بود، اما برخورد حکومت با آنها آنقدر شدید بود که سرانجام کشور را دچار بحران کرد.» این سخنان در حالی بیان می شد که حمید رسایی، نماینده حامی دولت و احمد سالک، روحانی...، در مقام پاسخگویی بی وقفه فریاد می زدند و خواستار قطع صحبت های علی مطهری بودند. حمید رسایی از جمله گفت: «آنها معترض نبودند...آنها آمده بودند بانک ها را آتش بزنند. مگر امام با منافقین چگونه برخورد کرد؟ تعداد اینها نیز زیاد نبود. شما کلی حرف می زنید. اینها تعدادشان کم بود و فتنه گر بودند. از کجا می گویید جمعیت زیاد؟ اولا فرض می کنیم 13 میلیون به اون آقا رای داد، بعد یک عده ای نه در همه ایران که در تهران، نه در همه تهران که در شمال تهران و نه در همه شمال تهران که در برخی محل های پراکنده آمدند و بانک ها و اتوبوس ها را آتش زدند...» اما علی مطهری سخنان وی را در حالی که از آنسو، احمد سالک در حال فریاد زدن بود و وقت برای صحبت می خواست قطع کرد و گفت: «آقای رسایی! اصلا مهم نیست چند نفر بودند. برخی می گویند سه میلیون. اصلا نه سه میلیون، یک میلیون، نه 100 هزار، نه 10 هزار نفر. آنها اعتراض داشتند و ما آنقدر بد عمل کردیم که اجازه ندادیم حرفشان را بزنند. من می گویم این رسم جمهوری اسلامی نیست.» در اینجا احمد سالک گفت: آقای مطهری! من از شما تعجب می کنم. اینها از قبل برای کودتا برنامه ریزی کرده بودند. بروید مصاحبه های آن آقا روز 17 خرداد را با رسانه های بیگانه ببینید. آنها قصد آشوب داشتند و ولایت فقیه را هدف گرفته بودند.» مطهری پاسخ داد: «نخیر آقا جان. حرف بی ربط نزنید! آنها اولش راهپیمایی آرامی برگزار کردند...» رسایی حرف های مطهری را قطع کرد و گفت: «آقای مطهری! مگر 25 خرداد نیامدند؟ چه کسی با آنها برخورد کرد؟ چه کسی متعرض شد؟» مطهری پاسخ داد: «مجوز که ندادیم... جمعیت شان آنقدر زیاد بود که نمی توانستیم برخوردی بکنیم. اما بعدا آنچنان برخورد کردیم که مسئله از انتخابات به سمت ولایت فقیه رفت. اینکار را ما خودمان کردیم. اصلا بر فرض آقای سالک نخست وزیر امام، و رئیس مجلس هشت سال ایران، جاسوس امریکا و اسرائیل و...، آن مردم که جاسوس نبودند، چرا با آنها خشونت کردیم؟ چرا اجازه ندادیم حرفشان را بزنند؟» در واکنش به این سخنان، حمید رسایی اظهار کرد: «مگر امام با منافقین و جبهه ملی در همان سال اول انقلاب برخورد نکرد؟ این چه استدلالی است که تو می کنی برادر!» مطهری در جواب گفت: «اولا من برادر تو نیستم. در ثانی آن امام بود. ثالثا منافقین اعلام قیام مسلحانه کرده بودند و جبهه ملی هم با رد لایحه قصاص، مرتد محسوب می شد. این ها با مردمی که معتقد بودند در انتخابات تقلب شده خیلی فرق دارد.» پس از این جدال لفظی، مجری برنامه از حضور افروغ در استودیو خبر داد و خواستار آن شد که وی درباره موضوع نشست یعنی «انتخابات، رسانه و شایعه» صحبت کند، اما افروغ در پاسخ مجری گفت: «من مایلم قبل از آنکه درباره موضوع شما صحبت کنم، به موضوع مهمتری بپردازم و آن هم موضوع کرکسان و کاسبان فتنه است.» در این هنگام حمید رسایی دوباره شروع به فریاد زدن کرد و خواستار آن شد که افروغ درباره موضوع صحبت کند. افروغ نیز در پاسخ به این واکنش گفت: «آقای رسایی! چرا وقتی صحبت از کرکس هایی می شود که با ماجرای فتنه کاسبی راه انداخته اند و به مال و قدرت رسیده اند و شکم شان را با مال حرام پر کرده اند، مصداق را به خودتان می گیرید؟» رسایی گفت: «من به خودم نمی گیرم جناب آقای افروغ! منتها در اینجا شما بهتر است به جای این بحث ها، درباره حرف های تان در برنامه پارک ملت که مورد سوء استفاده ضد انقلاب و فتنه قرار گرفت صحبت کنید.» افروغ در پاسخ گفت: «خب! خوب است که آقای وکیل الدوله، موضوع برنامه پارک ملت را به میان کشید. در همان شب من پیامک های تهدید آمیزی دریافت کردم با این مضمون که تو به ولایت فقیه لطمه زدی...» رسایی حرف او را قطع کرد و گفت: «آن شب نبود، فردایش بود.» افروغ جواب داد: «بله. فردا شب اش این آقایی که نمی دانیم ناگهان از کجا صاحب و معیار و شاقول نظام شده، برای من پیامک تهدید آمیز فرستاد.» در پس زمینه صحبت های افروغ، حمید رسایی بی وقفه فریاد می زد. اما افروغ چنین ادامه داد: «حرف من همین است. یک عده که من آنها را کاسبین فتنه می دانم، مثل کرکس به جان هر نوع آزادی اندیشه افتاده اند. کجای حرف های من در برنامه پارک ملت، بر ضد ولایت فقیه بود که این آقا به خودش اجازه می ده در نشریه اش مرا عامل آمریکا بخواند.» رسایی گفت: «تمام سایت های ضد انقلاب از حرف های شما خوشحال شدند.» افروغ گفت: «اینکه آنها خوشحال شدند، چه ربطی به حرف های من دارد.» رسایی گفت: «امام فرموده هر وقت بیگانگان از حرف ما خوشحال شدند، باید به خود شک کنیم.» در این میان مطهری حرف رسایی را قطع کرد و گفت: «نظر امام این نبوده که ما همه را خفه کنیم. این چه معیاری است؟ مگر رسانه های بیگانه همان زمان که امام فرمان 8 ماده ای صادر کردند، خوشحال نشدند؟ » رسایی گفت: حرف من آن است که جای بحث های آقای افروغ در تلویزیون نبود. آنهم یکطرفه. ایشان شبهاتی مطرح کردند.» افروغ گفت: «خب آقای عالم! الان ما سراپا گوشیم که استدلال های شما را بشنویم.» رسایی گفت: «بحث این است که رسانه های بیگانه...» افروغ صحبت اش را قطع کرد و گفت: «آقا فرار نکن. مگر ادعا نکردی استدلال داری. بفرما ما گوش می دهیم.» رسایی گفت: «آقای افروغ باید در یک برنامه کارشناسی بحث کرد.» مجری گفت: «آقای رسایی به مخاطبان توهین نفرمایید. این برنامه یکی از تخصصی ترین برنامه های رادیو است لطفا جواب بدهید.» رسایی گفت: «من الان حضور ذهن ندارم...» افروغ گفت: «این هم از استدلال آقایان.» پس از این مشاجره، مطهری وارد بحث شد و گفت: «اینکه امثال رسایی می گویند جای این بحث در تلویزیون نیست حرف مهملی است. با همین تنگ نظری ها کار را به اینجا کشانده ایم.» رسایی گفت: «آقای باهنر(به اشتباه)! حضرت آیت الله شهید مرتضی مطهری هم در همان اول انقلاب در برنامه های تلویزیونی که شرکت می کردند، از گروه های دیگر هم می آمدند. حضرت آیت الله مصباح بودند و آقایان دیگر» مطهری گفت: «تاریخ بلد نیستی آقا جان! اولا اسم من باهنر نیست و مطهری است. در ثانی شهید مطهری هرگز به آن نشست ها نرسید. شهید بهشتی می رفتند. اتفاقا شهید مطهری موضوع انقلاب اسلامی را در یک برنامه جداگانه و به صورت تک نفره مطرح کردند.» رسایی گفت: «فرق نمی کند!( خنده) به هر حال ما با هم دوستیم فعلا آقای مطهری.» مطهری جواب داد: «والا ما با شما دوستی نداریم.» رسایی: «فعلا که هستیم.» مطهری: «حالا فعلا متاسفانه بله شما هم ...» افروغ گفت: «آقای رسایی! هنوز جواب نداده اید!» رسایی گفت: «حرف من این است که آقای افروغ زمانی در درون خانواده انقلاب بوده.» افروغ گفت: «چرا می گویی بوده؟ یعنی الان نیستم؟» رسایی: «اگر نبودید که من با شما حرف نمی زدم.» افروغ جواب داد: «به به خیلی ممنون. چه اعتماد به نفسی دارید.» مطهری گفت: «همین تنگ نظری باعث وضع موجود است. من به آقای سالک هم می گویم که نباید از آزادی ترسید.» سالک گفت: «من نگفتم نباید کسی حرف بزند.» مطهری: «منظور شما دقیقا همین بود. شما با آزادی مخالفید.» رسایی به وسط حرف ها دوید و گفت: «خب شما که نماینده هستید، مگر تا به حال کم حرف های ضد انقلاب را زده اید؟ مطهری جواب داد: «بس کنید این بچه بازی ها را. شما که سهم تان را گرفته اید. نماینده حق دارد درباره تمام مسائل جاری کشور اظهار نظر کند.» این برنامه در حالی که رسایی فریاد می زد: «... و شورای نگهبان هم حق دارد رد اش کند»، در فضایی متشنج به پایان رسید. * متن فوق ارسالی یکی از دوستان است. [ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 10:13 ق.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
بی میلی به حکومت و قدرت (1) اقدامات و سیاست های امام علی (ع) هم در دفاع از خلیفه ی سوم، عثمان، کارساز نیفتاد. در نتیجه آتش شورش و شعله های یورش، خانه اش را بسوزاند و جانش بستاند. فرجام عمرش آن شد که نباید می شد. هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت! با کشته شدن عثمان! جمعی در پی «طلحه» رفتند، از جمله بصریها، گروهی در حول «زبیر» گشتند، به ویژه کوفیها، اما اکثریت حامی «امام علی» بودند، خصوصاً مصریها. در نهایت بزرگان و سران بر خلافت امام علی (ع) توافق نمودند! اما اول مخالف، خود امام بود! از مردم اصرار و از او انکار. در وجودش هیچ میل و رغبت به حکومت و امارت نبود. در حالی که انبوه جمعیت از هر فرقه و ملت نیز دست بردار نبود. در این باره خود مولا علی (ع) می فرماید: «ناگهان دیدم! مردم از هر سوی به من روی نهادند، و چون یال کفتار پس و پیش هم ایستادند، چندانکه حسنان [بر خلاف مشهور، منظور امام حسن و امام حسین نیستند، چراکه در آن زمان این دو بزرگوار 30 ساله بودند و... در عرف عرب گاه به دو طرف پهلو حسنان گویند] فشرده گشت و دو پهلویم آزرده، به گرد من فراهم و چون گله ی گوسفند سر نهاده به هم.»[1] در این هنگام که هرکسی احساس تکلیف می کند بهر خدمت و خدمت گذاری ( چنانچه در زمان حال می بینیم مشتاقان خدمت و عاشقان تکلیف را!) اما امام (ع) در پی این اصرار فرمود: «مرا رها کنید و سراغ کس دیگری روید، من هم کمکش میکنم. اگر مرا رها کنید چون یکی از شما خواهم بود، بلکه شنواتر و مطیع تر از شما نسبت به رییس حکومت. بدانید که اگر من وزیر و مشاورتان باشم، بهتر است که امیر و رهبرتان گردم.»[2] نعوذ بالله اگر خیال این را بکنیم که امام؛ بهر بازار گرمی و راحتی خویش و از روی عدم تکلیف چنین می گفت! سیره ی نظری و عملی و پیشینه ی رفتاری و کرداری او در گذشته نشان از جدیت و اعتقاد او دارد! نه عوامفریبی و داغ کردن تنور انتخاب و... امام (ع) در فرازی دیگر واقعه ی روز بیعت مردم را با خویش، چنین بازگو می کنند: مردم بر من هجوم آوردند همچو شترانِ تشنه و پای از بند بریده! به گونه ای که هم نسبت به جان خویش ترسیدم و هم به جان دیگران![3] دستم را برای بیعت باز می کردند و من بازش می داشتم؛ و آن را به جانب خویش می کشیدند و من نگاهش می داشتم. در ادامه به من هجوم آوردند همچون شتران تشنه که روزِ آب خوردن به آبگیرهای خود درآیند و ـ از شدت هجوم ـ دوش بر هم سایند. چندانکه بندِ کفشم بُرید و عبای تنم سُرید و ضعیفانِ از مردم بر زمین افتید. در این روز، خشنودی و شعف مردم از بیعت با من بدان حد رسید که حتی آمدند؛ سالخوردگان با حالت لرزان، بیماران سوار بر دوش خویشان، زنان و دخترکان جوان بی نقاب بدانجا روان و خردسالان و کودکان با دیدن این صحنه ها خوشحال و شادمان.[4] با همه ی این وضعیت باز امام (ع) اکراه دارند از قبول حکومت و خلافت! جالب آن که انتخاب مردم هم، از روی ناآگاهی و غفلت و احساس نبود که بگوییم؛ چون امام می دانست پس قبول نمی کرد! چراکه خود امام در فرازی خطاب به مردم می فرماید: بیعت شما با من بی اندیشه و تدبیر و ناگهانی نبود.[5] پس آن گونه که برخی میگویند، اینطور نبود؛ که حکومت را حق خدا داد خود بداند و تشکیل آن را تکلیف شرعی خود بشمارد و از هر فرصتی و ابزاری استفاده کند برای کسب آن یا حفظ آن! حال چگونه است مدعیان و سینه چاکان پیرو امام علی (ع) در این زمان، برای کسب و حفظ قدرت و حکومت، غیبت و تهمت و دروغ و فریبکاری و تزویر و ریا را هم جایز شمرده و دست به هر حیله و نیرنگی می زنند تا ... [1] . نهج البلاغه، ترجمه شهیدی، ص 11، خطبه ی 3 [2] . همان، ترجمه دشتی، ص 123، خطبه ی 92 [3] . نهج البلاغه، خطبه ی 54 [4] . هج البلاغه، خطبه ی 229 [5] . مان، خطبه ی 136 طبقه بندی: تاریخ، فرهنگ، مذهب، [ یکشنبه 23 بهمن 1390 ] [ 11:39 ق.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
این شماره؛ مدارای علی (ع) [برداشتی آزاد از سیره ی فکری و عملی امام علی (ع)] امام علی (ع) در نامه ای خطاب به حارث همدانی، یکی از یاران مخلص خود، می نویسند: «واصفح مع الدوله، تکن لک العاقبه؛ در حکومت مدارا کن تا آینده ی خوبی داشته باشی.»[1] حضرت در این نامه به اخلاق کارگزاران و رهبران حکومتی اشاره کرده و یکی صفات اصلی آنان را داشتن روحیه ی بردباری و مماشات دانسته و آینده ی روشن و خوب برای جامعه و حکومت را در گرو رفق و مدارا معرفی کرده است. به نوعی بر سیاست نرم خویی و ملایمت و ملاطفت با ملت خویش، و پیش گرفتن صلح و آشتی با دیگر ملل توصیه می کنند. با عامه که جان را خدای گوید ای پیر چه رویست جز مدارا این صفت و روحیه در سیره ی عملی امام علی (ع) نیز کاملاً مشهود است. سال 35 هجری، اوج اعتراضات مردم مسلمان مدینه، مرکز جهان اسلام، نسبت به کوتاهی ها و ضعف مدیریتی و حکومت داری و اشتباهات سیاسی و اقتصادی و... خلیفه سوم، عثمان و گماشته گانش! هنگامه ای برپاست! شورشیان از اعراب مدینه، با هیجان و هلهله، با شمشیرهای برهنه، خانه عثمان را محاصره کرده و آب به روی اهل خانه بستند. اندکی از اصحاب پیامبر و یار غار دیروز خلیفه، همراه و همدل با شورشیان! بعضی دیگر از آنان زبان به کام و ساکت و در گوشه ی عزلت! چرا که نه توان چشم پوشی از اشتباهات خلیفه را دارند و نه توان و میل به جرگه ی معترضان! قلیلی از اصحاب و یاران راستین پیامبر، همچون امام علی نیز با اینکه ستم ها و ظلم ها زیاد دیده و حقش پا مال شده و مؤید اعمال و رفتار و کردار خلیفه هم نبوده و نیست! اما بخاطر مصلحت مسلمین و نظام اسلامی و جهت جلوگیری از باب شدن خلیفه کشی! مخالف شورش شورشیان و مانع هجوم هجومیان به حکومتخانه ی عثمانیان! چه می شود گفت! این است مرام و مسلک علی! آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا اما! آیا خناسان و دل به حکومت دادگان و عاشقان قدرت و هوچیان کم خرد، این سیاست بر حق و خدائی علی را بر تافتند؟ هرگز! بلکه با اشدِّ نفاق و اوج وقاحت، پیش خلیفه رفتند؛ بهر نمامی که شورشیان دل در گرو علی دارند و با نام و میل به علی بر تو شوریده اند! و... خلیفه ی درمانده و نا امید از همه کس و همه جا، باز بر طبل اشتباه کوبید؛ دل بدان ماه بی مدارا کرد کینه خویش آشکارا کرد و برای خواباندن فتنه، پس فرمان داد که: ابن عباس! از جانب من رو پیش علی و بر او بگوی! تمام این فتنه ها و فتنه گران میل به جانب تو و دل در گرو تو و عقل در کف تو دارند! پس خود را کناری بکش و از مدینه خارج شو و به «یَنبُع» بر سر باغات و ما یملک خود رو تا مردم نامت را فراموش نمایند و غائله برخوابد! امام علی چه کرد؟ با این اوضاع و احوال مدینه و وجود این همه زمینه و... چون نباشد خوی بد سرکش درو کی فروزد از خلاف آتش درو با مخالف او مدارایی کند در دل او خویش را جایی کند لذا فرمود: باشه، می روم! امام به تبعید رفت و به تنهایی! آیا غائله خوابید؟ نه! چون ریشه ی فتنه در اندرونی است، نه بیرونی و... عثمان، خلیفه ی مانده از همه چیز و همه جا! باز نیازمند علی شد و تدبیرهای علی! همچون خلفای پیشین.! چکار کرد؟ دستور داد: ای علی؛ ای یار دیرین و فامیل قرین و حلال مشکلات ثمین! برگرد و یاریم کن و ز بار سنگین خالیم کن! امام، آن جان جانان، چه کرد؟ فکر می کنید عقده گشایی کرد و فرصت طلبی؟ و... نه! اصلا و ابدا! بل؛ به اقرار او مغز را تازه کرد مدارای او بیش از اندازه کرد امام از تبعیدگاه برگشت و خلیفه را یاری کرد و پسرانش امام حسن (ع) و امام حسین (ع) را به محافظت از خانه ی او گماشت و به اهل آن آب رساند و میانجی حکومت و معترضان شد. شاه آن باشد که همتا نبودش جز وفا و جز مدارا نبودش. ولی کار از کار گذشته و خیلی دیر شده بود. مردم کوتاه نمی آمدند جز به برکناری خلیفه! علی چه کند؟ شمشیر کشد همچو خیبر و درب مرکز خلافت گشاید؟ به نفع مردم! یا مردم را از دم تیغ بگذراند و ختم غائله نماید به سود خلافت خلیفه؟ هر دو به ضرر اسلام و مسلمین است! چرا؟ چون بر خلاف اجتماع مسلمین عمل کردن، خلاف است و قبول رأی اکثریت مردم صواب! عجبا! عثمان چه کرد؟ مجدداً رأی و دستور به تبعید و دوری علی داد! وای از درماندگی و نبود یاران و مشاوران صدیق و با خرد! امام علی با شنیدن درخواست مجدد عثمان، فرمود: «ای پسر عباس! عثمان جز این نمی خواهد که مرا سرگردان نگهدارد، گاهی بروم و زمانی برگردم. یک بار پیغام فرستاد از مدینه خارج شوم، [و رفتم] دوباره خبر داد که بازگردم [و یاریش کنم و آمدم و انجام دادم آنچه می خواست] هم اکنون دوباره تو را فرستاده که از شهر خارج شوم. به خدا سوگند! آن قدر از او دفاع کردم که ترسیدم گناهکار باشم!.»[2] ای علی که جمله عقل و دیده ای شمه ای واگو از آنچ دیده ای تیغ حلمت جان ما را چاک کرد آب علمت خاک ما را پاک کرد. این بود سیره و عمل امام علی (ع) و مدارای او در برخورد با مخالفان فکری و... طبقه بندی: تاریخ، فرهنگ، مذهب، [ یکشنبه 16 بهمن 1390 ] [ 07:25 ب.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
[برداشتی آزاد از سیره ی فکری و عملی امام علی (ع)] در زمان خلیفه ی اول ابوبکر، ابوسفیان به ظاهر در دفاع از حق مظلوم و محقین بر خلافت، اما به باطن از روی خباثت و حسادت و شیطنت، خلافت ابوبکر را بر نمی تافت. به انحاء حیل می کوشید تا مدینه، مرکز حکومت اسلامی را دچار آشوب سازد و به آرزوی خود که نابودی اسلام نو پا بود برسد، تا چون گذشته ریاست خویش را بر قریش نگاه دارد. لذا به هر حربه ای چنگ می آزید تا میان اصحاب رسول خدا (ص) تفرقه و جدایی در آورد، تا به اهداف خویش دست یابد. حتی با سوء استفاده از جریان سقیفه و به قدرت رسیدن پسر ابی قحافه، سعی کرد با سوار شدن بر موج احساسی مردم دون پایه، اشتر خلافت را به سوی خود کشد. تا آنجا که به مولا علی هم پیشنهاد اقدام مسلحانه برای بدست گرفتن قدرت را داد. اما چه کم خرد و ابله بود ابوسفیان! خلافت نزد علی از آب دهان بز هم کمتر است! از جوانمردان به دور است این صفت که برای احقاق حق خویش چشم حمایت به نا جوانمردان بر بندند! جوانمرد اگر راست خواهی ولی است کرم پیشه ی شاه مردان علی است امام علی (ع) پیشنهاد بی بصیرتان را محکم رد کرد. و فرمود حکومت دو روزه ی دنیا به چه قیمتی؟ به قیمت ریختن خون بی گناهان؟ کسب ریاست به ثمن خباثت؟ چنگ بر ریسمان خلافت با خالی شدن دستم از ریسمان خداوند؟ تکیه بر کرسی قدرت با پشت پا زدن بر گذشته و خیانت بر نبوت؟ نشستن بر جایگاه پیامبر با چاپلوسی و دروغ؟ حکمرانی و حفظ شوکت و هیبت با تهمت و غیبت؟ تسلط بر مردم با زر و زور و تزویر؟ هیهات! این از علی ساخته نیست! اینگونه زمامداری «ماءٌ آجِنٌ، وَ لُقمَهٌ یَغَصٌّ بِها آکِلُهَا؛ بدمزه و نا دلپذیر است، و لقمه ای گلوگیر» طبقه بندی: تاریخ، فرهنگ، مذهب، [ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 10:21 ق.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
خود نمایی مذهبی و استفاده ی ابزاری و گزینشی از دین همیشه ی تاریخ بوده و هست. شدت و ضعف و بالا و پایین داشته اما هیچوقت کنار و خارج از مسئله نبوده! به ویژه نزد سیاست بازان و قدرت طلبان و استبداد پیشگان از حاکمان. به تاریخ پر فراز و نشیب ایران خودمان هم نگاه کنیم، خواهیم دید! چه پیش از ورود اسلام و چه پس از آن و چه بعد از رسمیت یافتن مذهب تشیع، به نوعی از دین و مذهب استفاده ی شعاری و تبلیغی شده و حکومت گران در راستای کسب و حفظ قدرت و بسط استبداد و ایجاد خفقان به اعتقادات عوامانه ی مردم توسل جسته و به استحمار مردم دست زده اند. دوره ی پهلوی ها (پدر و پسر) نیز از این قائده مستثنی نبوده. هر چند که رضاشاه و محمدرضا شاه در ضدیت با دین و مذهب دست کمی از دیگر سلاطین و مستبدان نداشتند، با اینحال آنها هم در مواقع حساس و نیاز و هنگام کارساز نبودن زور و اجبار و اسلحه، داعیه ی مدیریت دینی و امام زمانی داشتند. بازگویی و باز نویسی نمونه هایی از آن بدک نیست: در باره ی رضا شاه معروف است که در طی مسیر کسب قدرت و سلطنت، اوایل کار با پایی برهنه و گل و خاکستر به سر در دستجات عزاداری محرم و صفر شرکت می کرد. لباس مشکی کرده و شال عزا بر گردن انداخته، سینه می زد و مشوق سینه زنان قشون قزاقش بود و... صاحب نظری تعریف می کند که؛ اتفاقاً رضا شاه کاملاً دارای اعتقادات سنتی دینی و مذهبی بود. برای شفای پسرش محمدرضا که بعدها شاه شد، و به واسطه ی بیماری مهلکی که پیدا کرده بود و اکثراً قطع امید کرده و پزشکان عملاً از وی دست شسته بودند، رضاشاه به مشهد می رود و متوسل به حضرت امام رضا (ع) شده و تب پایین می آید و چند روز بعدش قطع می شود و بهبودی و شفای پسرش را می گیرد. خود محمدرضا پهلوی هم در اوج قدرت استبدادی و خفقان حکومتش از همین حربه استفاده جسته و در راستای حفظ و ادامه ی سلطنت و قدرتش، دین و مذهب را پیش کشیده و با نگاه ابزاری به آن سعی می کرد از اعتقادات عوامانه ی ملت استفاده نماید. و برای لاپوشانی و توجیه ضعف ها و بی مدیریتی و بی کفایتی حکومت و دولت خود به خواب و رؤیا و خرافات به ظاهر مذهبی متوسل می شد. وی در آستانه ی انتخابات فرمایشی 6 بهمن 41 (برای تصویب اصول انقلاب سفید)، چهارم بهمن ۱۳۴۱ برای کسب وجهه و تثبیت مذهبی انقلاب شاهانه خود به قم سفر کرد تا در میان استقبال کسانی که آنها را «اهالی شاهدوست قم» میخواند به رجزخوانی در برابر مخالفان خود بپردازد و راه را برای رفراندوم خودخوانده فراهم کند. گروهی که از ساعتها قبل با اتوبوسهای دولتی به محل سخنرانی آورده شده بودند به همراه حامیان قمی حکومت، مخاطبین و استقبالکنندگان پادشاه ایران بودند و شعارهایی در حمایت از او سر میدادند. شاه که از استقبال سرد بزرگان مذهبی و محلی شهر قم برافروخته شده بود، تلاش کرد این نقیصه جدی را که مشروعیت دینی حکومتش را متزلزل می کرد با ادعاهای عجیب و غریب همیشگی جبران کند. برای همین به جمعیت حاضر در میدان آستانه گفت که کمربسته ی حضرت علی (ع)، نجاتیافته حضرت عباس (ع)، برگزیده خدا برای نجات انسان ها و نماز شب خوانی است که هیچ کسی نمی تواند ادعا کند که از او به خداوند و ائمه اطهار (ع) نزدیکتر است. شاه در ادامه سخنرانی خود در میدان آستانه مقدسه قم مخالفان خود را «نفهم»، «قشری»، «مفتخور»، «یک مشت احمق ریشو» و «خائن» دانسته و آنها را وابسته به بیگانگان قلمداد کرد و گفت که حکومتش هیچ زندانی سیاسی ندارد. شاه حتی در مصاحبه مشهورش با اوریانا فالاچی نیز چنین تصویر مضحکی برای جعل مشروعیت دینی برای خود ارائه کرد: «من تعجب می کنم که شما درباره الهام چیزی نمی دانید. هر کسی از خواب نما شدن های من خبر دارد. من آن را حتی در شرح حال خود نوشتهام. من در کودکی دو بار خواب نما شدم. اولی وقتی که پنج ساله بودم و دومی وقتی که شش ساله بودم. اولین دفعه من امام آخر خود را دیدم. کسی که بر اساس مذهب ما غایب شده است و روزی برخواهد گشت و دنیا را نجات خواهد داد… برای من حادثهای پیش آمد. من روی صخره ای افتادم و امام زمان مرا نجات داد. او خودش را بین من و صخره [حایل] کرد. می دانم چون او را دیدم، او را دیدم، او را به رأیالعین دیدم؛ نه در رؤیا. حقیقت مطلق. آیا متوجه منظورم می شوید؟ من تنها کسی بودم که او را دیدم … هیچ کس دیگر نمی توانست او را ببیند غیر از من. چون… اوه! متأسفم که شما آن را درک نمی کنید.» این رجزخوانی و بلوف های به ظاهر مذهبی شاه گاه و بی گاه ادامه داشت تا اینکه زمستان سرد ملت به پایان رسید و خزان رژیم شاه در سال ۵۷ آغاز شد. وقتی که خزان عمر حکومت در پاییز همان سال با تظاهرات میلیونی تاسوعا و عاشورا به اوج خود رسید، دیگر چنین سیاستهای عوامانه و فریبکارانه هم کارگر نیفتاد. رژیم برای علاج شوک شدیدی که در این دو روز متحمل شده بود، دو روز پس از عاشورای ۵۷ در برخی شهرها اقدام به برپایی تظاهرات نمایشی مدافعین سلطنت کرد و گروهی از روستاییان با اتوبوسهایی به شهرها آورده شدند و از جمله در اصفهان ضمن شعار دادن به نفع شاه، به مغازههایی که عکس امام خمینی را نصب کرده بودند حمله کردند. اما برای قانع کردن این روستاییان چه حیلهای به کار گرفته شد؟ باز دست به حیله ی استحماری و عوامفریبی زدند! پرویز راجی آخرین سفیر شاه در بریتانیا فاش کرده که شایعهای بین مردم پخش شد تا آنها باور کنند که رفتن شاه از ایران به سود کشور نیست. جالب اینجاست که برای باورپذیر شدن این شایعه، آن دروغ را به یکی از برجستهترین علمای مخالف شاه نسبت دادند که سالها زندان و تبعید را به دلیل مخالفت با حکومت تحمل کرده بود. پرویز راجی نوشته است: «آیتالله [سید حسن طباطبایی] قمی (مقیم مشهد) حضرت (مهدی موعود) را به خواب دیده و از او شنیده که خروج شاه از کشور به معنای پایان کار ایران است. بعد هم موقعی که آیتالله قمی مشغول فکر کردن راجع به علت این اظهارات بود، حضرت بار دیگر ظاهر شد و به او تأکید کرد که اگر هرچه زودتر اقدامی صورت نگیرد، برای نجات کشور خیلی دیر خواهد شد… به همین جهت آیتالله قمی نیز فورا این مطلب را انتشار داده است و هماکنون مردم در سراسر ایران به پا خاسته اند و از شاه درخواست کردهاند که از فکر عزیمت از کشور منصرف شود.» البته در کمال ناباوری، این خیزش مردم ایران برای جلوگیری از فرار شاه به نتیجه نرسید و شاه چند هفته بعد پاسخ درخوری به این خیزش مورد ادعای پرویز راجی داد و فرار را بر قرار ترجیه داد! ولی با رفتن شاه چیزی که عوض نشد همین «سیاست استحماری» و استفاده ی ابزاری از دین و مذهب بوده و هست و خواهد بود. پس به هوش باشیم که گرفتار نشویم! منابع مطالب و استنادات نوشته موجود است. طبقه بندی: سیاسی و اجتماعی، [ یکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 07:58 ب.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
تحلیل و تفسیر امام خمینی از وضعیت سیاسی و اجتماعی کشور در آستانه ی انتخابات دوره ی 17 مجلس شورای ملی؛ سال 1330
از صدور فرمان مشروطیت در سال 1285خورشیدی تا انقلاب اسلامی 1357، کلاً 24 دوره مجلس شورای ملی تشکیل شد. در بین برخی از دوره ها فترت و تعطیلی پیش آمده و مجلس عملاً فعال نبود. نخستین دوره ی آن در 14 مهر 1285 در کاخ گلستان و در حضور مظفرالدین شاه قاجار گشایش یافت. چها دوره از آن متعلق به دوران قاجاریه بود. و مجلس دوره پنجم که در تاریخ 22 بهمن 1302 خورشیدی افتتاح گردید، لایحه ی انقراض قاجاریه و تفویض کشور به رضاخان (رضا شاه) را تصویب کرد. و بیست دوره ی بعدی (دوره ی 5 تا 24) در زمان پهلوی ها بود. دوره ی نمایندگی مجالس شورای ملی از نخستین آن تا دوره ی نوزدهم (19/3/1335 تا 29/3/1339) دو ساله بود. از دوره ی نوزدهم به چهار سال تبدیل شد. با اینحال اکثر دوره های مجلس شورای ملی، بویژه در دوران پهلوی ها، از استقلال کافی برخوردار نبوده و جایگاه اصلی خود را که انقلاب مشروطه بر آن مهر تأیید زده و تأکید کرده بود به دست نیاوردند. و بیشتر نمایندگان با عنوان منتخب مردم، نمایندگان واقعی مردم نبوده و فرمایشی و سفارشی گزینش شده و از قبل برای رژیم دیکتاتوری شاه، معین و مشخص بود که چه کسانی از کدام شهر وارد مجلس خواهند شد. این وضعیت در دوره ی دیکتاتوری رضاشاه حدت و شدت بیشتری داشت. در همان ایام وزیر مختار انگلیس در گزارشی می نویسد: مجلس ایران را نمی توان جدی گرفت، نمایندگان آزاد نیستند، همچنان که انتخابات مجلس آزاد نیست. وقتی شاه بخواهد چیزی تصویب شود، تصویب می شود. اگر مخالف باشد، رد می شود و اگر بی نظر باشد مذاکراتی مفصل و بی هدف صورت می گیرد.[1] اواخر دوره ی مجلس دوازدهم، با وقایع شهریور 1320، مصادف شد با استعفا و تبعید رضاشاه. پس از خروج رضاشاه از کشور و آغاز مجلس دوره سیزدهم، محمد رضا شاه سعی کرد جهت رعایت ظواهر امر هم که شده، در بعضی شهرستان ها نیمچه رقابتی ایجاد کرده و به طور مستقیم نماینده دلخواه خودشان وارد مجلس نشود، و به ظاهر تا حدودی منتخب مردم به حساب آیند. البته در مقاطعی از دوران رژیم پهلوی که فضای سیاسی و اجتماعی نسبتاً تغییر کرده و اشخاص و احزاب و گروه های سیاسی توان و قدرت حضور در عرصه سیاسی پیدا می کردند، مجالس با کارآمد و فعال و تأثیر گذاری تشکیل می شد. مجالس شانزدهم و هفدهم مجلس شورای ملی از جمله ی این دوره ها بودند. دوره ی شانزدهم (شروع 1328ش تا 29 بهمن 1330ش) یکی از کارآمدترین و فعال ترین مجالس شورای ملی بود. چراکه علاوه بر ده ها طرح و لایحه ی مهم، ملی شدن صنعت نفت هم مطرح شد. همچنین مهم ترین کانون فعالیت و دسته بندی ها و احزاب سیاسی در مجلس شانزدهم رخ داده و اقلیت آزادیخواه با تمام توان فعال و پشتیبانی مردمی را به همراه داشتند. اوضاع سیاسی واجتماعی دهه 30 کشور و کارآمدی و کار وتلاش مجلس شانزدهم باعث گردید که گروه های مذهبی، بویژه روحانیت آگاه نیز به رهبری آیت الله کاشانی نسبت به دوره های پیشین، بطور گسترده تر و برنامه ریزی شده به مسئله ی انتخابات ورود پیدا کنند. در آستانه انتخابات دوره هفدهم مجلس شورای ملی آیت الله کاشانی که تازه از تبعیدگاه خود، بیروت، بازگشته و در تکاپو بود تا این دوره از مجلس را از طرفداران خود انباشته کند، سعی کرد از تمام شهرها نمایندگانی مشخص و حمایت نماید. یکی از این شهرها یزد بود. لذا با تماس با بازاریان و اصناف و روحانیون جوان یزدی، از روحانی جوان و خوشنام، شیخ مهدی حائری یزدی، فرزند آیت الله آشیخ عبدالکریم یزدی حمایت نمود. در این بین با اینکه دأب و منش سیاسی امام خمینی این بود که با وجود و حضور مراجع بزرگ همچون آیت الله بروجردی و علما و بزرگان سیاسی مثل آیت الله کاشانی عملاً سکوت پیشه کنند و به طور مستقیم وارد مسائل سیاسی و اجتماعی نشوند، ولی در آستانه ی انتخابات دوره ی هفدهم مجلس (انتخابات دوره ی 17، نیمه ی بهمن 1330ش) نظراً بی تفاوت نمانده و جهت راهیابی افراد مورد وثوق و مطمئن به مجلس، در صدد ترقیب و تشویق برآمده و در تاریخ 18/4/1371ق (25 دی ماه 1330ش) نامه ای به حجت الاسلام وزیری یزدی، یکی از روحانیان سرشناس یزد، می نویسند و ضمن تحلیل اوضاع سیاسی کشور، به ایشان توصیه می کنند؛ از شیخ مهدی حائری، یکی از داوطلبین نمایندگی یزد حمایت نمایند. در بخشی از این نامه آمده است: «... لابد وضعیت مملكت و مفاسد جاریه را می دانید. از طرفی نفوذ مخالفین دیانت و از طرفی سرایت مفاسد اخلاقی و اجتماعی در تمام طبقات به طور وحشت آور كه تمام شئون دین و دنیای مسلمین را تهدید می كند و با این سهل انگاری مسلمین خصوصأ علمای اعلام، خدای نخواسته اسلام با خطر بزرگی مواجه خواهد شد. در این موقع هم افكار متشتتة اهل علم و بی نظمی وضعیت مسلمین، یكسره مهار كشور ممكن است از دست برود. در موقع انتخابات آقایان به فکر می افتند، لیکن غالباً همیشه فکرهای دور از منطق و خالی از زمینه است و با این وضعیت با شکست مواجه می شدند. طبقهی متدین در این ایام به فکر مسئلهی شرعیه می افتند و تا در اطراف مسئله بحث کنند دیگران با فعالیت نتیجه را میبرند و انسان نمیداند با این بیفکری و بیچارگی مسلمین چه کند. لیکن در این حال که حضرت آقای آقامهدی آیتاللهزادهی حائری، دامت افاضاته، زیر این بار رفتهاند و هیاهوی کاندیدای ایشان برای روحانیت عموماً و برای حضرات آقایان یزدی خصوصاً گران تمام میشود. ایشان زمینههای مساعدی دارند لیکن تأیید و تبلیغ حضرات آقایان خیلی مؤثر است. اگر چند نفر از قبیل ایشان در مجلس بودند ممکن است بتوانند قدمهای بزرگی بردارند و یا لااقل از فسادها بکاهند. انتظار می رود که امثال جناب عالی کمک مؤثری بفرمایید...»[2] حضرت امام در مرقومه ی شریفه خود به چند نکته ی مهم اشاره دارند که با توجه به وضعیت فعلی کشور، بازخوانی و دقت در آن خالی از فایده نیست. نامه به چهار محور اساسی و مهم اشاره دارد: 1ـ گسترش مفاسد اخلاقی و اجتماعی در تمام طبقات و در تمام شئون دین و دنیای مسلمین. 2ـ نفوذ مخالفین دیانت که خطر بزرگی برای اسلام به حساب می آیند. 3ـ سکوت و خاموشی و گاه سهل انگاری علمای اسلام نسبت به اوضاع سیاسی کشور و افکار متشتت و عدم وحدت نظر میان آنان. 4ـ بی نظمی ها و بی قانونی های سیاسی و اجتماعی در سطوح مختلف که ممکن است موجب از بین رفتن کشور شود. دغدغه حضرت امام کاملاً گویاست. از منظر ایشان این چهار خطر اگر مهار نشوند در نهایت موجب از بین رفتن کشور و جامعه خواهد شد. خطراتی که به شکلی نو و در قامتی جدید وضعیت فعلی کشور جمهوری اسلامی ایران را شامل می شود. طبقه بندی: سیاسی و اجتماعی، [ پنجشنبه 29 دی 1390 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ محمد رجایی نژاد ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||